تبليغاتX
غریبه

درد ها را نمی شود ننوشت:

بی تفاوتی ، تکثیر بی دردی است!

دردی را ، که بتوان از سر باز کرد ، درد نیست .

دردی را ، که بشود از آدم گرفت _ از اول،هم _ "درد" نبوده است !

تردید از ماست :

اگر کاری نکنیم ، سرقفلی شیطان _لحظه به لحظه_گران تر می شود !

از سر تفنّن ، نمی شود به جایی رسید .

درد جدی است .

درمان را نمی شود سرسری گرفت !

همین حالا ، هم ، دیر است :

و

خداوند "شکر"ش را ، از شما می طلبد ؛ و "امر"ش ، را به شما وا می نهد ؛

در میدانی فراخ ، فرصت تان می دهد که از هم سبقت ستانید .

پس کمر همت بر بندید ، و هر آنچه پاپیچ شماست برچینید ؛

چه بسیار خواب ف که تصمیم های روزانه را در هم شکسته است ؛

و بسا تیرگی های شبانه ، که یاد روشنایی ها را ، به نابودی سپرده !

"شکل" وسیله است ؛ و "محتوا" ، هدف.

و در نبود محتوا، شکل، چونان جنازه ای است بی جان!

لیوانی که _در لحظه های تشنگی _به درد آدم نخورد، اصلا سر به تنش نباشد

بهتر است ؛ هرچند که در شکل و صورت و کمر باریکی در همه دهر ، هم لنگه_هم

نداشته باشد !

لیوانی که تنها به درد دکور بخورد ،" آب " نداشته باشد و به درد آدم تشنه نخورد ، بگذار از اول هم نباشد .

این فرصت زمانی(زندگی) ، هیچ وقت، تکرار نمی شود .

ما ، همین الآن هستیم؛ از دست دادن زمان ، از دست دادن خویشتن است .

با یک نگاه خوب ،می توان خیلی چیز ها را دید ، و سنجید و فهم کرد و عملی ساخت!

. . .  و اکنون ، ماییم و (رمضان) و تکلیف راه !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:49  توسط غریبه  | 

روزی کوهنوردی قصد فتح قله ای را مینماید و حرکت به سوی قله را آغاز می کند :

همین طور که کوهنورد در حال بالا رفتن بود کم کم هوا تاریک می شود

تا اینکه کوهنورد فقط راه جلوی خودش را می بیند و شب فرا می رسد 

 کوهنورد تنها صدای پایش را روی برفها می شنود و دیگر چیزی را نمی بیند

که پایش را کنار پرتگاهی می گذارد و در قدم بعدی سقوط میکند . . .

ناگهان در میان زمین و آسمان  به طناب خود گیر می کند و معلق و وارونه می ماند .

در این تاریکی و ظلمات شب خدا را صدا می کند :

خدایا تنها کسی که می تواند مرا در این تنهایی و تاریکی نجات دهد تویی . پس کمکم کن :

ندا می آید : آیا به من اعتماد داری ؟

کوهنورد می گوید: بله که اعتماد دارم

ندا می آید : طناب را باز کن

کوهنورد می گوید : خدایا این چه کار خطرناکی است که از من می خواهی ؟

 اصلا نخواستم کمکم کنی خیلی ممنون ببخشید . . .

تا اینکه بعد از ساعتی کوهنورد که معلق بود بیهوش شده و  میمیرد . . .

صبح روز بعد چند کوهنورد که از آن مسیر می رفتند می بینند که

 کوهنوردی بین زمین و هوا به طنابش آویزان است

 و فقط یک متر با زمین فاصله دارد ولی مرده است . . . 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:39  توسط غریبه  | 

  

کجاست منتظر تو  ؟

چه انتظار عجیبی ؟

تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی !

عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت !

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت !

چه بیخیال نشستیم و چه کوششی چه وفایی !

فقط نشستیم و گفتیم :

                                  خدا کند که بیایی . . .

(( ترسم تو بیایی و من آن روز نباشم))

عید همگی مبارک در مورد متن بالا نظر بدید

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:47  توسط غریبه  | 

از *عصر سنگ* تا *روزگار سنگدلی* راه درازی را ، طی کرده ایم .

از پینه های پیشانی این تاریخ گوژپشت پیر ،

خیلی چیزها را می شود خواند .

اما ، جهان در راه است .

و بی خبری و نارسایی و نفهمیدن هیچ کسی ، جلودار راه نیست

پا به پای . . . خوبان

اگر خوب بنگریم و نیک بشنویم :

** نبض لحظه ها ** لبریز از بیداری است . . .

(تقدیم به تمامی خوبان و دوستان گلم)

Artist Conception

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:27  توسط غریبه  | 

آينه ،

وقتي كه آدم به سراغش نيايد ، در بي اعتنايي ها و نديدن ها تنها مي شود

 و مي شكند ؛

و ما ، چه حق داريم كه دل آينه ها را بشكنيم ؟ ! . . .

* سوختن * پيش در آمدي ست براي * ساختن *

ما * سوختن * را نه دوست مي داريم و نه اصل مي دانيم .

اما ، اگر تنها را * ساختن * گذار از * سوختن * باشد مگر كار ديگري هم مي شود كرد ؟!. . .

نظر شما در مورد مطالب بالا چيست ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:50  توسط غریبه  | 

دوستان تولدم ۱۵ مرداد بود

کسی به من تبریک نگفت

شما جای من بودید چه می کردید؟

آی ی ی ی ی. . .

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:41  توسط غریبه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:13  توسط غریبه  | 

می گذرد زمان و دلم در قرار نیست        گویی کسی مثل من اینگونه زار نیست

در حسرت پریدن و پرواز تا خدا                     انگار که بال خسته ما بهر کار نیست

شرمندگی برای ما ماند و حسرتی به دل        یاران همه رفتند و ما را بهار نیست

            . . .

ساقی نگاه خود از این ره بر مدار لیک               یک چاره جز فدایی راه یار نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:46  توسط غریبه  | 

یا علی

ما را دلی است کز تو بریدن نمی توان

عید همگی بالاخص همه پدرها مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21:21  توسط غریبه  | 

عشق دروغ نیست !

دروغ را نمی رسد که عشق را بداند .

به دروغ بافان چه مربوط که عاشقی چیست ؟!

و لاف زنان را نمی رسد که دست  به دامان عشق رسانند .

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه یی کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

 عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:25  توسط غریبه  | 

سلام خدمت همه دوستان جدیدم

از نظرات و مطالبتون خیلی ممنونم

بقول یکی از دوستان که برام نوشته بود :

خیالی نیست . . . ما را تنهایی خوش است . . .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:49  توسط غریبه  | 

تنهایی زیباست

تنهایی سخت است

همیشه تنهابوده و خواهیم بود

اگر تنهایی و در تنهایی مطب می نویسی برای من هم بنویس

 

می گذرد زمان و دلم در قرار نیست

گویی کسی مثل من اینگونه زار نیست

در حسرت . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:34  توسط غریبه  | 

سلام خدمت تمام دوستانم

گر همچو من افتاده این دام شوی

ای بس که خراب باده و جام شوی

                                                   ما عاشق و رند مست و عالم سوزیم

                                                        با ما منشین و گرنه بدنام شوی

 

منتظر نظرات و یامهای زیبایتان هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:4  توسط غریبه  |