درد ها را نمی شود ننوشت:
بی تفاوتی ، تکثیر بی دردی است!
دردی را ، که بتوان از سر باز کرد ، درد نیست .
دردی را ، که بشود از آدم گرفت _ از اول،هم _ "درد" نبوده است !
تردید از ماست :
اگر کاری نکنیم ، سرقفلی شیطان _لحظه به لحظه_گران تر می شود !
از سر تفنّن ، نمی شود به جایی رسید .
درد جدی است .
درمان را نمی شود سرسری گرفت !
همین حالا ، هم ، دیر است :
و
خداوند "شکر"ش را ، از شما می طلبد ؛ و "امر"ش ، را به شما وا می نهد ؛
در میدانی فراخ ، فرصت تان می دهد که از هم سبقت ستانید .
پس کمر همت بر بندید ، و هر آنچه پاپیچ شماست برچینید ؛
چه بسیار خواب ف که تصمیم های روزانه را در هم شکسته است ؛
و بسا تیرگی های شبانه ، که یاد روشنایی ها را ، به نابودی سپرده !
"شکل" وسیله است ؛ و "محتوا" ، هدف.
و در نبود محتوا، شکل، چونان جنازه ای است بی جان!
لیوانی که _در لحظه های تشنگی _به درد آدم نخورد، اصلا سر به تنش نباشد
بهتر است ؛ هرچند که در شکل و صورت و کمر باریکی در همه دهر ، هم لنگه_هم
نداشته باشد !
لیوانی که تنها به درد دکور بخورد ،" آب " نداشته باشد و به درد آدم تشنه نخورد ، بگذار از اول هم نباشد .
این فرصت زمانی(زندگی) ، هیچ وقت، تکرار نمی شود .
ما ، همین الآن هستیم؛ از دست دادن زمان ، از دست دادن خویشتن است .
با یک نگاه خوب ،می توان خیلی چیز ها را دید ، و سنجید و فهم کرد و عملی ساخت!
. . . و اکنون ، ماییم و (رمضان) و تکلیف راه !

روزی کوهنوردی قصد فتح قله ای را مینماید و حرکت به سوی قله را آغاز می کند :
همین طور که کوهنورد در حال بالا رفتن بود کم کم هوا تاریک می شود
تا اینکه کوهنورد فقط راه جلوی خودش را می بیند و شب فرا می رسد
کوهنورد تنها صدای پایش را روی برفها می شنود و دیگر چیزی را نمی بیند
که پایش را کنار پرتگاهی می گذارد و در قدم بعدی سقوط میکند . . .
ناگهان در میان زمین و آسمان به طناب خود گیر می کند و معلق و وارونه می ماند .
در این تاریکی و ظلمات شب خدا را صدا می کند :
خدایا تنها کسی که می تواند مرا در این تنهایی و تاریکی نجات دهد تویی . پس کمکم کن :
ندا می آید : آیا به من اعتماد داری ؟
کوهنورد می گوید: بله که اعتماد دارم
ندا می آید : طناب را باز کن
کوهنورد می گوید : خدایا این چه کار خطرناکی است که از من می خواهی ؟
اصلا نخواستم کمکم کنی خیلی ممنون ببخشید . . .
تا اینکه بعد از ساعتی کوهنورد که معلق بود بیهوش شده و میمیرد . . .
صبح روز بعد چند کوهنورد که از آن مسیر می رفتند می بینند که
کوهنوردی بین زمین و هوا به طنابش آویزان است
و فقط یک متر با زمین فاصله دارد ولی مرده است . . .

کجاست منتظر تو ؟
چه انتظار عجیبی ؟
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی !
عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت !
چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت !
چه بیخیال نشستیم و چه کوششی چه وفایی !
فقط نشستیم و گفتیم :
خدا کند که بیایی . . .
(( ترسم تو بیایی و من آن روز نباشم))
عید همگی مبارک در مورد متن بالا نظر بدید
از *عصر سنگ* تا *روزگار سنگدلی* راه درازی را ، طی کرده ایم .
از پینه های پیشانی این تاریخ گوژپشت پیر ،
خیلی چیزها را می شود خواند .
اما ، جهان در راه است .
و بی خبری و نارسایی و نفهمیدن هیچ کسی ، جلودار راه نیست
پا به پای . . . خوبان
اگر خوب بنگریم و نیک بشنویم :
** نبض لحظه ها ** لبریز از بیداری است . . .
(تقدیم به تمامی خوبان و دوستان گلم)

آينه ،
وقتي كه آدم به سراغش نيايد ، در بي اعتنايي ها و نديدن ها تنها مي شود
و مي شكند ؛
و ما ، چه حق داريم كه دل آينه ها را بشكنيم ؟ ! . . .
* سوختن * پيش در آمدي ست براي * ساختن *
ما * سوختن * را نه دوست مي داريم و نه اصل مي دانيم .
اما ، اگر تنها را * ساختن * گذار از * سوختن * باشد مگر كار ديگري هم مي شود كرد ؟!. . .
نظر شما در مورد مطالب بالا چيست ؟؟؟

کسی به من تبریک نگفت
شما جای من بودید چه می کردید؟
آی ی ی ی ی. . . ![]()
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی . . .

می گذرد زمان و دلم در قرار نیست گویی کسی مثل من اینگونه زار نیست
در حسرت پریدن و پرواز تا خدا انگار که بال خسته ما بهر کار نیست
شرمندگی برای ما ماند و حسرتی به دل یاران همه رفتند و ما را بهار نیست
. . .
ساقی نگاه خود از این ره بر مدار لیک یک چاره جز فدایی راه یار نیست
یا علی
ما را دلی است کز تو بریدن نمی توان
عید همگی بالاخص همه پدرها مبارک
دروغ را نمی رسد که عشق را بداند .
به دروغ بافان چه مربوط که عاشقی چیست ؟!
و لاف زنان را نمی رسد که دست به دامان عشق رسانند .
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه یی کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
از نظرات و مطالبتون خیلی ممنونم
بقول یکی از دوستان که برام نوشته بود :
خیالی نیست . . . ما را تنهایی خوش است . . .
تنهایی زیباست
تنهایی سخت است
همیشه تنهابوده و خواهیم بود
اگر تنهایی و در تنهایی مطب می نویسی برای من هم بنویس
می گذرد زمان و دلم در قرار نیست
گویی کسی مثل من اینگونه زار نیست
در حسرت . . .
سلام خدمت تمام دوستانم
گر همچو من افتاده این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند مست و عالم سوزیم
با ما منشین و گرنه بدنام شوی
منتظر نظرات و یامهای زیبایتان هستم